تولد
پس از مدتها تصمیم گرفتم اینجا یه چیزایی بنویسم!!!!
۱) این روزا دانشگاه بعد ضد حاله!!!
۲) خوبی دانشگاه فقط زندگیه خوابگاهیشه و لا غیر!!!!
۳) امروز تولدمه و گفتم یه پست بذارم تا تولد مجدد وبلاگم باشه!!!!
۴) بانو ۲۱ ساله شدن عشقمان مبارک!!!!
پس از مدتها تصمیم گرفتم اینجا یه چیزایی بنویسم!!!!
۱) این روزا دانشگاه بعد ضد حاله!!!
۲) خوبی دانشگاه فقط زندگیه خوابگاهیشه و لا غیر!!!!
۳) امروز تولدمه و گفتم یه پست بذارم تا تولد مجدد وبلاگم باشه!!!!
۴) بانو ۲۱ ساله شدن عشقمان مبارک!!!!
جواد فروهر
من آن بیچاره خاشاکم برادر
که جان افشان این خاکم برادر
اگر با خون من می گردد آباد
فدای میهن پاکم برادر
بریزد خونم ار باکی ندارم
که من همچون تو بی باکم برادر
بخواب آهسته ای یار شهیدم
که من همچون تو غمناکم برادر
که من همچون تو غمناکم برادرخراب و پیرهن چاکم برادر
موسی:
هـــیــچ آدابـــــی و تـــــرتــیــــبـی مــجــوی
باز چوپان هر چه می خواهد دل تنگت بگو
شبان:
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
سعید جعفر زاده
وبا مردن است که زنده مي شويم
بی قرارت گشتم و رفتی
غمگسارت گشتم و رفتی
تا که دانستی خمارت گشتم و رفتی
دلبر ای دلبر
ابروانت را برایم کج مکن
دلبر دیوانه با من لج مکن
دلبر ای دلبر ...
بر سر هر کوچه و خیابان
شاعری بگمارم
تا برای تجمعات بیش از سه نفر
بالاجبار
شعر بخوانند
این
تنها راه رهایی
برای ملتیست
که فقر ِ مهر دارند
بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
ديو سياه دربند، آسان رهيد و بگريخت
رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد
زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند
گويي که آرش ما، تير و کمان ندارد
درياي مازني ها، بر کام ديگران شد
نادر، ز خاک برخيز، ميهن جوان ندارد
دارا کجاي کاري، دزدان سرزمينت
بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد
آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است
اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد
سرخ و سپيد و سبز است اين بيرق کياني
اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد
کو آن حکيم توسي، شهنامه اي سرايد
شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد
هرگز نخواب کوروش، اي مهر آريايي
بي نام تو، وطن نيز نام و نشان ندارد
آمد درست پشت شبستان گل نشست
در بین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب،نه یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته اذان و من و های های های
الله اکبر و انا في کـُل وادِ...مست
سبحان من یُمیتُ ویُحیی و لا اِلاه
اِلا هو الذی اخذ العهد مِن الست
(یک پرده باز پشت همین پرده می کشیم)
و فکر می کنیم در این پرده مانده است
سارا سلام، اشهـَدُ ان لا اِله...تو
با چشم های سرمه ای...ان لا اِله...مست
دل می بری که...حي علی...های های های
هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست
بالا بلند عقد تورا با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران ِ جُـل جُـل، شب ِخرداد توی پارک
مهرت همان شب...اشهـَدُ ان ...در دلم نشست
آن شب کبو...کبوتری از بامتان پرید
نم نم...(نما)نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یُمیتُ ویُحیی و لا اِلاه
اِلا هو الذی اخذ العهد مِن الست
سبحان رَب ِهر چه دلم را زمن برید
سبحان رَب ِهر چه دلم را زمن گسست
سبحان رَب ِال...من وسارا...بحمده
سبحان رَب ِال...من وسارا دلش شکست
سبحان رَب ِال...من وسارابه هم رسی...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره واشد وایاکَ نستعین
تا اهدنا ال...سرای تو راهی نمانده است
مغضوب این جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشت در این ارتفاع پست
یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آنطرف پرده مانده است
محمد حسین بهرامیان
دوباره سر به غزلهای مرده آمد زد
پرندهای که دلش را به کفر ممتد زد
و خواست بت بپرستد، خدای خود را کشت
پری -به اسم کبوتر- به دور گنبد زد
پرنده عاشق عیسی که شد کلیسا رفت
ولی خدا بدش آمد، پرنده را حد زد
قضا نوشت پرنده و جفت او را...مُرد
: پرنده حرف دلش را به باد خواهد زد
پرنده خواست بپرسد که آسمان چند است؟!
که باد روی دو بالش ستاره خواهد زد؟!
و خسته بود و درختان پر از خیانت شد
ولی ندید و خودش را به رفت و آمد زد
پرنده بود که شب بود و سایهاش پژمرد
و قلب یخزدهاش باز هم مردد زد:
چقدر در تب گندم «پرندگی» کردن؟!
چقدر سنگ خدا را به سینه باید زد؟!
چقدر زخمی باران و بیکسی بودن؟!
پرندههای عزادار را نباید زد!!
**
نگاه خشک زمستان به وحشتش انداخت
تمام «بودن» خود را به سیم آخر زد
پرید و خورد به شیشه، پر از شکستن شد
و ریخت روی خیابان؛ «پرنده میلرزد ...»
موسوی
من "قايقی خواهم ساخت دور خواهم شد از اين خاک غريب"
ديگری با نفسی گرم و مسيحا يی وپاک اين چنين خواند که من
"مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک" من کنون با همه بی سرو
سامانی خويش اين چنين می خوانم: "ما٫ بدين محکو ميم که بياييم
٫ بمانيم ٫ولی در دل اين عالم فانی آن چنان دير نپاييم نا گزيريم از
اين درد که خا موش شويم قسمت اين است که ما نيز فراموش شویم
حسین عرب
ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد
قیصر امین پور
حالم بد است، حوصلهام روبهراه نیست
یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست
دارد کلافه میشود از دست هر چه «تو»ست
شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست
باید که کوه بار غمم را به دوش خود
...
فکر تنت برای تنم جانپناه نیست
این خوشههای وحشی انگور در رگم
میجوشد آنچنان که بفهمم گناه نیست
-
این دختری که مرتکبش میشوم هنوز
این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست
از بس که در تفأل من مریمی نبود
هی فکر میکنم که خدا هم گواه نیست
-
من عاشقم و در تنم انگار جاری است
یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست
مریم! نگات وزن تنم را به هم زده
با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛
**
مریم! برقص، قافیهها را به هم بریز
این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز
من را خلاف قصهی تاریخ زنده کن
در این سکانس نقش خدا را به هم بریز
باید دوباره از شب اول شروع کرد
تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز
بی تو غزل نمیشود این شعر لعنتی
در آن برقص! قافیهها را به هم بریز ...
**
دارم برای زن شدنت نقشه میکشم
ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست!
گم میشوی درون من و ... من درون تو ...
گم میشوم درون تو ... اینها گناه نیست!
حالا بخواب مادر انجیلهای من
با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!!
مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد
حالم بد است ... حوصلهام روبهراه نیست
اسماعیل موسوی
چو شب رنگ درد و دريغا گرفت
دل پاكروتر ز آيينه ام
دلم ديگر آن شعله ي شاد نيست
همه خشم و خون است و درد و دريغ
سرايي درين شهرك آباد نيست
خدايا ! زمين سرد و بي نور شد
بي آزرم شد ، عشق ازو دور شد
كهن گور شد ، مسخ شد ، كور شد
مگر پشت اين پرده ي آبگون تو ننشسته اي
بر سرير سپهر
به دست اندرت رشته ي چند و چون ؟
شبي جبه ديگر كن و پوستين
فرود آي از آن بارگاه بلند
رها كرده ي خويشتن را ببين
زمين ديگر آن كودك پاك نيست
پر آلودگيهاست دامان وي
كه خاكش به سر ، گرچه جز خاك نيست
گزارشگران تو گويا دگر
زبانشان فسرده ست ، يا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
كسي ديگر اينجا تو را بنده نيست
درين كهنه محراب تاريك ،
بس فريبنده هست و پرستنده نيست
علي رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بوداي پاك رخ
اندر شب ني روانان نهفت
نمانده ست جز من كسي بر زمين
دگر ناكسانند و نامردمان
بلند آستان و پليد آستين
همه باغها پير و پژمرده اند
همه راهها مانده بي رهگذر
همه شمع و قنديلها مرده اند
تو گر مرده اي ، جانشين تو كيست ؟
كه پرسد ؟
كه جويد ؟
كه فرمان دهد ؟
وگر زنده اي ، كاين پسنديده نيست
مگر صخره هاي سپهر بلند
كه بودند روزي به فرمان تو
سر از امر و نهي تو پيچيده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، اي خدا
دگر نيست در پنجه ي پير تو ؟
كه گويي : بسوز ، و بروب ، و برآي
گذشت ، آي پير پريشان ! بس است
بميران ، كه دونند ، و كمتر ز دون
بسوزان ، كه پستند ، و ز آن سوي پست
يكي بشنو اين نعره ي خشم را
براي كه بر پا نگه داشتي زميني
چنين بي حيا چشم را ؟
گر اين بردباري براي من است
نخواهم من اين صبر و سنگ تو را
نبيني كه ديگر نه جاي من است ؟
ازين غرقه در ظلمت و گمرهي
ازين گوي سرگشته ي ناسپاس
چه ماده ست ؟
چه قرنهاي تهي ؟
گران است اين بار بر دوش من
گران است ، كز پس شرم و شرف
بفرسود روح سيه پوش من
خدايا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دريغ
دل خسته ي پير ديوانه ام
اخوان
از چشمهای من هیجان را گرفته اید این روزها عجب خودتان را گرفته اید
با این سکوت و نگاه و غضب به چشم حرف و کلام و دهان را گرفته اید
حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش از این غزل تمام بیان را گرفته اید
اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرختان که دهان را گرفته اید
خانم جسارت است ببخشید یک سوال ! با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟
خانم شما که درس نخواندید پس کجا ؟ کِی د کترای زخم زبان را گرفته اید ؟
خانم جواب نامه ندادید بس نبود ؟ دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید ؟
خانم اجالتاًً برویم آخر غزل نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید
اما به ما نیامده دل کندن از شما ...
دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی
فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد میدارد که بربنديد محملها
به می سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشيد آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غايب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهملها
تمام حرف هاي من همين صداي خسته است
كسي هميشه،تا ابد دل مرا شكسته است
كسي كه ساده حرف زدو بي عبور زاده شد
ميان بغض و پنجره حصار بوسه بسته است
خداي من نگفته ام چقدر دوست دارمش
كسي كه از حصار اين هزار بوسه جسته است
يكي - دو سطر آنسوي تمام خاطرات من
تعجبي كه بي حضور و بي صدا نشسته است
و خط بزن سروده را - هنوز مانده اي در اين؛
خداي من چه ساده اين دل مرا شكسته است!
زهرا ساری
آسوده يا نه دربه در بيچاره شاعر
با بغض وگريه حرف زد خون جگرخورد
آخ از صداي بي اثر بيچاره شاعر
فرياد زد آتش درون سينه افروخت
حتٌي خدا هم بي خبر؟! بيچاره شاعر!
آخر كسي پيدا نشد با او بگويد...
از قصه ي چشمان تر... بيچاره شاعر
من با تمام شعرهايم گريه كردم
با شعرهاي بي پدر بيچاره شاعر
نا گفته هايي دارم از بايد نباشد
نا گفته هاي درد سر بيچاره شاعر
يك تكٌه دل جا مانده لاي دفتر شعر
پوسيده ـ بردارش ببرـ بيچاره...شاعر!
زهرا ساری